![]() |
![]() |
|
|
سلام
نانازا واقعا نيستيد. كجايد؟؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 20:12 توسط تامای |
|
|
هيچ وقت از دوست داشتن انصراف نده حتي اگه کسی
بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت بده ... عشق رو تجربه كن حتي اگه توش شكست بخوري ...اينو بدون كه
اگه كسي وارد زندگيت شد و گذاشت رفت علاوه بر اينكه خاطره بجا ميزاره مي تونه يه تجربه هم بجا بزاره... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 21:53 توسط تامای |
|
|
سلام نانازا.... نیستین خبری ازتون نیست........... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 17:43 توسط تامای |
|
|
بچه ها شوخي شوخي به گنجشكها سنگ مي زنند و گنجشكها جدي جدي مي ميرند آ دمها شوخي شوخي زخم مي زنند و قلب ها جدي جدي مي شكنند و تو شوخي شوخي لبخند مي زنی و من جدي جدي عا شق مي شم . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 16:26 توسط تامای |
|
|
وقتی اموزگار گفت؟عشق چند بخشه...؟دستم را بالا بردم وبا خوشحالی داد زدم ۱بخش فقط ۱بخش... ولی وقتی ترا شناختم فهمیدم عشق ۳ بخشه!!!عطش دیدن تو...شوق با تو بودن...واندوه بی تو بودن... |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 19:44 توسط تامای |
|
|
سلام نانازها دلم برا همه تون تنگ شده .برا زمانهاي با هم بودنمون كاش تموم نشده بود. دوستون دارم.... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 23:43 توسط تامای |
|
|
تا تو رفتی همه گفتند: از دل برود هر انکه از دیده برفت!... و در ان لحظه به ناباوریو غصه ی من خندیدند!... و کنون اه تو ای رفته سفر که دگر باز نخو ا هی برگشت. کاش می امدی و می دیدی که در این کلبه خاموش هنوز یادگار تو بجا ست . کاش یک لحظه سرود شب اندوه مرا میخواندی که چها بر من ازرده گذشت. !کاش میدانستی که در این عرصه ی دنیای بزرگ چه خم الوده جدائی هاست... وبدانی تو که از دل نرود هر انکه از دیده برفت... روحت شاد |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 0:10 توسط تامای |
|
|
یک روز رسد غمی به اندازه کوه یک روز رسد نشاط اندازه دشت افسانه زندگی چنین است عزیز در سایه کوه باید از دشت گذشت. (وحید) |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 23:14 توسط تامای |
|
|
رفته بودیم دور از انظار دیگران ساعتی با سرگردانی یک عشق بی پناه زیر روشنائی مات ماه گردش کنیم. اسمان کاملا صاف بود فقط پاره ای ابر سیاه صورت نازنین ماه را در سیاهی خود ناپدید میکرد. گفتم:اسمان به این صافی معلوم نیست این قطعه ابر سیاه از گریبان ما چه میخواهد؟اشاره به ابر کرد اهی کشید وگفت: ان...؟! ان ابر نیست !عصاره است ! عصاره ناله های پنهانی عشاق واقعی است که روی ماه را پوشانیده است . تا ماه شاهد عشق دروغ من و تو نباشد... |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 16:51 توسط تامای |
|
|
كتاب عشق را به دقت خواندم. انرا شگفت اورترين كتاب عالم يافتم. در ان چند صفحه ي كوچك وصف شادي و چندين دفتر بزرگ داستان غم ديدم. فصل هجرانش فصلي دراز و بحث وصلش بحثي كوتاه ...! انجا كه سخن از رنج عشق ميرفت. گفتگو چندان بود كه شرح ان از چندين كتاب هم افزون تر مي شد...... |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 16:9 توسط تامای |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 0:51 توسط تامای |
|
|
به طواف حرم ات جمله گدا امده ایم
همه با سوزو مناجات و دعا امده ایم ای شه ملک خراسان نظری بر ما کن دردمندیم همه بهر شفا امده ایم تو رضائی و رضا گشته بدین جام بلا ما بدین در همه با سوزو نوا امده ایم بر مشام همه از مرقد تو بوی بهشت چه بهشتی است که اینجا به صفا امده ایم قبله گاه فقرا هستی و حج ضعفا ما فقیریم همه با ضعفا امده ایم همچو پروانه بگرد حرم ات می گردیم گرد این شمع فروزان به دعا امده ایم گوشه ی چشم رضا جان به محبا نت کن که به کویت همگی ما به پناه امده ایم ای تو ((محزون ))صفت یار به اخلا ص بگو شادما نیم به دربار رضا امده ایم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 23:49 توسط تامای |
|
|
فعلا مطالبم خوب نیست راه نیفتادم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 0:59 توسط تامای |
|
|
غم پایان حرفی ست ناگفته حرفی که در گلو شکسته.حرفی که جرات گفتنش نیست. اری اغاز هر غم سیاهی ست..........
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 0:30 توسط تامای |
|
|
در گذر از لحظه ها سخت اسان می شود بادهای زندگی همچو توفان میشود. لحظه در یک دم سپید در دمی دیگر سیاه زندگی بی لحظه ها خالی از نور و تباه گاهی از امید پر لحظه گاهی خالی است. میتوان بر ان کشید نقش انسانهای مست لحظه ها با یکدیگر مثل دریا میشود مثل یک راز بزرگ در دل ما میشوند.......
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم بهمن 1384ساعت 0:25 توسط تامای |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره نانازها |
دل من دیر زمانیست که می پندارد :
دوستی نیز گلی است مثل نیلوفر وناز ساقه ی ترد وظریفی دارد بی گمان سنگ دل است آن که روا می دارد جان این ساقه ی نازک را _دانسته_ بیازارد! |
| یادش بخیر |
|
مرداد 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
| نویسندگان ناناز |
|
زهره لیلا سولماز شیوا ایلناز تامای سمیرا |
| دوستان ناز ما |
|
محله ی شلوغ زمزمه های دلتنگی عشق من مرد من شرح پریشانی دوست دارم نسیم عشق خالی از نقدم... اشکهای شبونه مسافر سلام گل به تو ای گل نشونم Princess of Daknessr |
|
RSS
|

