![]() |
![]() |
|
|
سال نو مبارک باشه بچه ها
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 20:8 توسط لیلا |
|
|
بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده پاک آسمان آبی وابر سپید برگ های سبز بید عطر نرگس رقص باد نغمه ی شوق پرستوهای شاد خلوت گرم کبوترهای مست... نرم نرمک می رسد اینک بهار خوش به حال روزگار..... دوستای نازم عیدتون مبارک.امیدوارم سال ۸۵ سال مملو از شادی وموفقیت برای شما و خانواده هاتون باشه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم اسفند 1384ساعت 16:38 توسط زهره |
|
|
بچه ها ساله نو مبارک باشه انشالله تو این ساله جدید به خواسته های دلتو ن برسید
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 2:11 توسط لیلا |
|
|
سلام دوستای عزیز و گلم
خیلی دوستتون دارم ودلم برا همتون تنگ شده. می خواستم چند تا نکته رو همینجا یاد آور شم براتون: عزیزان سعی کنید در هر بار به روز کردن وبلاگ فقط یک مطلب بنویسید.تا خوانندگان بتونن همه رو بخونن و نظر بدن و شما هم به اندازه ی کافی مطلب برای دفعه های بعد داشته باشین . سعی کنید به وبلاگ دوستانی که به ۷تا ناز سر می زنند و در قسمت مطلب شما نظر میدن خودتون سر بزنین . فدای همتون.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 1:29 توسط زهره |
|
|
تا تو رفتی همه گفتند: از دل برود هر انکه از دیده برفت!... و در ان لحظه به ناباوریو غصه ی من خندیدند!... و کنون اه تو ای رفته سفر که دگر باز نخو ا هی برگشت. کاش می امدی و می دیدی که در این کلبه خاموش هنوز یادگار تو بجا ست . کاش یک لحظه سرود شب اندوه مرا میخواندی که چها بر من ازرده گذشت. !کاش میدانستی که در این عرصه ی دنیای بزرگ چه خم الوده جدائی هاست... وبدانی تو که از دل نرود هر انکه از دیده برفت... روحت شاد |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 0:10 توسط تامای |
|
|
یک روز رسد غمی به اندازه کوه یک روز رسد نشاط اندازه دشت افسانه زندگی چنین است عزیز در سایه کوه باید از دشت گذشت. (وحید) |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 23:14 توسط تامای |
|
|
رفته بودیم دور از انظار دیگران ساعتی با سرگردانی یک عشق بی پناه زیر روشنائی مات ماه گردش کنیم. اسمان کاملا صاف بود فقط پاره ای ابر سیاه صورت نازنین ماه را در سیاهی خود ناپدید میکرد. گفتم:اسمان به این صافی معلوم نیست این قطعه ابر سیاه از گریبان ما چه میخواهد؟اشاره به ابر کرد اهی کشید وگفت: ان...؟! ان ابر نیست !عصاره است ! عصاره ناله های پنهانی عشاق واقعی است که روی ماه را پوشانیده است . تا ماه شاهد عشق دروغ من و تو نباشد... |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 16:51 توسط تامای |
|
|
كتاب عشق را به دقت خواندم. انرا شگفت اورترين كتاب عالم يافتم. در ان چند صفحه ي كوچك وصف شادي و چندين دفتر بزرگ داستان غم ديدم. فصل هجرانش فصلي دراز و بحث وصلش بحثي كوتاه ...! انجا كه سخن از رنج عشق ميرفت. گفتگو چندان بود كه شرح ان از چندين كتاب هم افزون تر مي شد...... |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 16:9 توسط تامای |
|
|
آماده باشيد وقت رفتن است .. اکنون بنگر حيرت ميان عقل و عشق را ! اکنون بنگر
حيرت عقل را و جرات عشق را ! بگذار عاقلان مار ا به ماندن بخوانند ... راحلان
طريق عشق مي دانند که ماندن نيز در رفتن است . عقل مي گويد بمان و عشق مي
گويد برو ؛ و اين هر دو ، عقل را و عشق را ، خداوند آفريده است تا وجود انسان در
ميان عقل و عشق معنا شود. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 2:18 توسط لیلا |
|
|
گفتم که من عاشقتم عاشقتم ديونه وار شوريده دل ، اشفته حال از زندگيت ميرم کنار
حتي برام گريه نکرد به حال من غصه نخورد وقتي که دست روزگار من رو يه جاي
ديگه برد غربت دستام و بگير لرزش اشکام و ببين گفتي برو اي نازنين گفتم همين
گفتي همين حالا که با نگاه من چشم تو بوده در تماس محض دل عاش ما من و ندون
يه ناشناس گفتم که من عاشقتم عاشقتم ديونه وار ميرم ولي دل من و با تنهايي تنهاش
نزار |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 2:17 توسط لیلا |
|
|
من پذيرفتم شکست خويش را پند هاي عقل دور انديش را من پذيرفتم که عشق افسانه
است اين دل درد آشنا ديوانه است مي روم شايد فراموشت کنم با فراموشي هم آغوشت
کنم گر چه تو تنهاتر از من مي روي آرزو دارم ولي عاشق شوي تا بفهمي دردهاو
رنج را تلخي برخوردهاي سرد را دوستت دارم (جگرم) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 2:16 توسط لیلا |
|
|
خوب رو يان جهان رحم ندارد دلشان
بايد از جان گذردهر که شود عاشقشان
روز اول که سرشتند به خاک پيکرشان
سنگي اندر گلشان بود که همان شد دلشان.
دوستت دارم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 2:14 توسط لیلا |
|
|
در فكر خود بودم که به يارم چه فرستم..... ناگهان گل گفت مرا بفرست تا مظهر
زيبايي او باشم.....گفتم نه ....گفت چرا؟ گفتم که يارم از صد تا گل خوشکلتر
است....ناگهان خار گفت مرا بفرست تا خاري بر چشم دشمنان او باشم...
گفتم نه...گفت چرا؟..گفتم يارم انقدر مهربان است که دشمني ندارد....
ناگهان قلبم گفت مرا بفرست تا از صميم قلب به او بگويم
دوستت دارم (جگر) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 2:9 توسط لیلا |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 1:21 توسط سولماز |
|
Everything that was
همه آنچه بود
Time has left is behind
زمان همه چیز را پشت سر خواهد گذاشت
I know that you won't return
می دانم که بر نخواهی گشت
What happened between us
چه اتفاقی بین ما افتاد
Will never be repeated
هرگز تکرار نخواهد شد
A thousand years won't be enough
هزاران سال کافی نخواهد بود
For me to turn valleys into cities
برای من که خاطرات تو در ذهنم محو شود
And now I'm here
و اکنون من اینجا هستم
Trying to turn valleys into cities
تلاش می کنم که دره ها را به شهرها بدل کنم
Mixing can be the same
آسمان و دریاها را در هم بیامیزم
I know I let you escape,
می دانم که میگذارم فرار کنی
I know I lost you
می دانم که تو را گم خواهم کرد
nothing can be the same;
هیچ چیز نمی تواند همان طور که پیشتر بود باشد
A millennium could be enough for you to forgive
یک هزاره می توانست برای تو کافی باشد که مرا ببخشی
I'm here, loving you
من اینجا هستم، عاشق تو
suffocating
حذف شده از
in photographs
عکس ها و دفترچه های خاطرات
in objects and mementos
تمام چیزها و یادگاری ها
I can't comprehend
نمی توانم درک کنم
I'm driving myself mad
دارم دیوانه می شوم
Changing a foot for
و کارهای مسخره
My own face
انجام می دهم
This night for a day
شبی که به روز دیگری تعلق دارد
And there's nothing I can do about it.
و در این باره کاری نیست که بتوانم انجام دهم
The letters I wrote,
نامه هایی که نوشتم
I never sent
هرگز نفرستادم
You didn't want to know of me
نمی خواس
تی که مرا بشناسی
I can't understand
نمی توانم بفهمم
How foolish I was
که چقدر ابله بودم
It's all the matter of time and faith
مسئله اصلی، گذشت زمان است و وفاداری من
A millennium with another thousand years..
.
یک هزاره و هزاران سال دیگر و
Are enough to love
کافی است برای عشق ورزیدن
If you still think something of me...
اگر هنوز درباره من فکر می کنی
You know I'm still waiting for you...
مطمئنا می دانی که هنوز منتظر تو هستم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 1:13 توسط سولماز |
|
|
ديگر سپيد را سياه كردن برايم عين خطر كردن شده
است . انگار از ساليان است كه من انتظار لحظه اي
را مي كشم كه نفس حبس شده اي را بيرون دهم !
قفس را به راستي تجربه كردم و پرواز را ذهنم از ياد
برد .... مدتهاي مديد است كه من از قفس مي گويم ....
خوب مي دانم ... من مسافر بيابان بي پاياني هستم
كه جاده را نشناخته مقصد را گم كرده است ...كاش مي
شد به اندازه پرنده ها ساده انديشيد .... تنها روياي
دانه اي و خاشاكي براي لانه اي ! چه سخت است
مسير و چه تنهايي دشوار ......« من امانتدار كابوسهاي
خويشم ... درختم ،سنگم ، ستاره ام ،قطبي فرضي از
قطبهاي بيشمار قلبي بي تپش، اكنون اي خاموش
سهمگين ى بگو درايستايي مرگ به كدامين قبله نماز
برم ؟ ... »
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 23:59 توسط سولماز |
|
|
ببخشید بچه ها که تا حالا نتونستم مطلبی بنویسم دوستون
دارممممممممممممممم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 17:54 توسط لیلا |
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 0:51 توسط تامای |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره نانازها |
دل من دیر زمانیست که می پندارد :
دوستی نیز گلی است مثل نیلوفر وناز ساقه ی ترد وظریفی دارد بی گمان سنگ دل است آن که روا می دارد جان این ساقه ی نازک را _دانسته_ بیازارد! |
| یادش بخیر |
|
مرداد 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 |
| نویسندگان ناناز |
|
زهره لیلا سولماز شیوا ایلناز تامای سمیرا |
| دوستان ناز ما |
|
محله ی شلوغ زمزمه های دلتنگی عشق من مرد من شرح پریشانی دوست دارم نسیم عشق خالی از نقدم... اشکهای شبونه مسافر سلام گل به تو ای گل نشونم Princess of Daknessr |
|
RSS
|

